تبلیغات


والفجر ولیال عشر - سرداری به گمنامی عزت الله قسمت آخر
 
والفجر ولیال عشر
کل یوم عاشورا کل الارض الکربلا

خود حاجی می گوید: ماشین سالم سالم بود!! نو و جدید بود! مشکلی نداشت! اما تا به دوراهی رسیدیم شروع به ریپ زدن کرد! پیاده شدیم. به همراهانم گفتم احساس می کنم عزت در همین نزدیکی هاست. بدون هیچ مشکلی با اولین استارت ماشین دوباره روشن شد و ما به راه خود ادامه دادیم. ابتدای دوراهی بر روی تابلویی  نوشته شده بود " گردکوه"!! حس عجیبی داشتم احساس کردم عزت الله کنار تابلو ایستاده و  مرا صدا می زند: پدر کجای میری من اینجام؟

حاجی این را می گوید و صدایش لرزشی به خود می گیرد. او می گوید همه سر دوراهی گریه می کردند. به راه خود ادامه دادیم تا رسیدیم به مهریز یزد. اولین برنامه ما صرف صبحانه بود . حاجی تاکید می کند: با هر کسی ارتباط می گرفتیم در همان لحظه نخست بگونه ای رفتار می کرد که انگار مدتهاست مارا می شناسد! حاج حسین می گوید برای خرید به مغازه ای مراجعه کردیم . علت سفر را جویا شد و وقتی به او علت را تشریح کردیم با حالتی خاص مارا معرفی کرد به برادرش که مسئولیتی در مهریز داشت و ما را به بنیاد شهید مهریز معرفی کرد.

حال و هوای خاصی در جلسه حاکم شده است.  حاجی از انتظاری حرف می زند که من و دیگر مستمعین لحظه ای از آنرا لمس نکردیم. از داغ دوری فرزندی حرف می زند که امروز مثل او را پیدا کردن کار دشواریست. از عرت اللهی می گوید که شاید بیش از همه دل حاجی برای هم کلامی با او تنگ شده است. حاج حسین حرف می زند و من دوست دارم گریه کنم. دوست دارم برای غم انتظاری که حاج حسین برای پایان آن صبوری مثال زدنی از خودنشان داده است اشک بریزم. دوست  دارم برای حال خودم گریه کنم. حالی که از داشتن آن خجالت می کشم. فضای جلسه دیگر رنگ و بوی شهر نمی دهد. می شود بوی خاک های فکه را از آن استشمام کرد.

حاجی دیگر راحت تر از قبل گریه می کند .

وقتی به قسمت اصلی داستان می رسد با همان لبخند همراه با بغض می گوید: جستجو در مهریز آغاز شد. بنیاد شهید شهرستان پای کار آمد و برای پایان این راز به ما کمک می کند . حاجی سعی دارد تمام مراحل پایان این انتظار را شرح دهد. از لحظه هایی  حرف می زند که به سراغ چند شهید گمنام  می روند و در همان ورودی گلزار اعلام می دارد این مکان، مکان مورد نظر من نیست! اومی گوید کلا مهریز و اطرافش 6 شهید گمنام دارد. 3 شهید در یک محل و 3 شهید دیگر در مکانهای جداگانه آرام گرفته اند.

حاجی می گوید 5 شهید از 6 شهید را زیارت کردیم اما به هر محلی وارد می شدیم من بلافاصله اعلام می کردم این محل مورد نظر من نیست. با یقین کامل این حرف را می زدم بی آنکه وارد گلزار بشویم. حالا تنها یک مکان دیگر باقی مانده بود. یکی از مسئولین اعلام کرد یک شهید دیگر باقی مانده . آدرسش را که پرسیدم در پاسخ گفت: گردکوه! تکانی خوردم . همراهانم هم به همین شکل. گفتم اتفاقا ما با آنجا کار داریم. گردکوه همان جایی بود که ماشین خراب شد. همان تابلویی که مرا صدا زد. با شوق خاصی به سمت گردکوه حرکت کردیم. رسیدیم به دوراهی مورد نظر . حاجی اینجاهای قصه را با حالی دیگرتعریف می کرد. و ما همه منتظر سرانجام داستان. من که بارها این موضوع را از زبان حاجی تعریف کرده ام و خودم هم برای تعدادی از دوستان عین داستان را عنوان کرده ام باز هم دوست دارم بشنوم. آخر شنیدن این قصه از لسان خود حاجی شیرینی دیگری دارد. خلاصه از دوراهی به سمت گردکوه به را افتادند. حاج حسین می گوید؛ همین که به دیوار و درب ورودی مزار شهدای گردکوه رسیدیم اشک از چشمانم جاری شد. همان جایی بود که با سید آمده بودیم. نشستم و همراهانم از من علتش را پرسیدند با گریه گفتم همین جاست. عزت من در این مکان آرام گرفته است. همه گریه می کردند.  مادر شهید که سالها چشم انتظار پسر ارشدش بود حالا در دو قدمی مزار او ایستاده است. همسر شهید که سالها بدون عزت دو فرزندش را سرپرستی کرده بود پس از 21 سال نمی داند به عزتش چه بگوید. خواهر شهید هم .... همه هیجان زده شده اند و حاج حسین که حال اوبا همه فرق دارد گریه کنان وارد گلزار می شود. شروع می کند به سلام دادن. یادش می آید که شهید سید حسین حسینی به اوگفته بود در این مکان 12 شهید آرمیده اند که یکیشان عزت الله. حاجی می گوید با سید از درب مقابل وارد شدیم. درست همانجایی که زیارت نامه خوانده بود می ایستد و باز به شهدا سلام می دهد اما اینبار سلامش را کامل می خواند! 

وارد بر مکان مسقفی می شوند که شهدا در زیر آن قرار دارند. یکی یکی شهدا را می شمارد. 1 ، 2 ، 3  و... 12 . نفر 12 کسی نیست جز شهیدی که بر روی سنگ قبرش نوشته شده است : " شهید گمنام". حالا دیگر او گمنام نیست. حاج حسین گریه کنان با فرزندش حرف می زند. از سالهای دوری و انتظار می گوید. همسر و خواهر شهید سر بر سنگ قبر شهید می گذارند و مادر حرفهای مادرانه می زند. حرف هایی که دوست داشت در اولین دیدارش پس از 21 سال به عزت الله بگوید .

همه دانشجویان حاضر در جلسه گریه می کنند . حال عجیبی دارند این جماعت دانشجو...

پایان



نوع مطلب :
برچسب ها :





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

پایگاه خبری تحلیلی گلستان ما

.