تبلیغات


والفجر ولیال عشر - سرداری به گمنامی عزت الله(قسمت آخر)(شماره 1)
 
والفجر ولیال عشر
کل یوم عاشورا کل الارض الکربلا

این قسمت: پایان انتظار 21 ساله(ش1)

حرف های حاجی همه اش شنیدنی است. جمع دانشجو با همه وجود به حرف های حاج حسین گوش می دادند و حاجی هم همچنان با همان لبخند دل نشینش و با کلام نرم و آن بغضی که گاه و بی گاه بر سر راه گلویش قرار می گرفت برای بچه ها حرف می زد. حاجی سعی  دارد در مدت زمان اندکی که در اختیار دارد برای دانشجویان حرفی هایی بزند که این روزها کم پیدا می شود. حاجی در جای از کلامش به شهید سید حسین حسینی اشاره می کند . می گوید رابطه زیادی با سید داشته و ظاهرا سید هم علاقه ی زیادی به حاج حسین. این را می توان از لابلای سخنان حاج حسین متوجه شد. حاجی می گوید وقتی اکبر 14 ساله ام شهید شد ما تا چند روز از او خبری داشتیم تا اینکه همین سید حسین حسینی خبر شهادتش را به حاجی می دهد.البته حاجی می گوید: من قبل از شهادت اکبر و در آخرین وداع با او یقین داشتم شهید می شود . حتی به مادر اکبر گفتم او را خوب نگاه کند. این آخرین دیدارش با اکبر است!!

حاج حسین به خوبی برای بچه ها داستان را بیان می دارد. او مسیر را بگونه ای طراحی کرده است تا برسد به مغز داستان. بچه ها هم تمام شخصیت های داستان را شناخته اند. حاج حسین، اکبر، سید حسین ، عزت الله و...

حاجی از آخرین اعزام عزت می گوید. می گوید شنیدم از قرارگاه دعوت نامه ای برای عزت الله ارسال شده و گفته شده در منطقه به اونیاز است.  عزت الله هم بدون درنگ به درخواستشان پاسخ مثبت می دهد. من به دلایلی مخالف رفتم عزت بودم؛ اما نه، اینبار خود عزت هم نمی خواست بماند. ظاهر امر این است که دعوت نامه از قرارگاه آمده است اما واقعیت چیز دیگریست . عزت شوق پرواز دارد و از هیچ فرصتی برای پریدن غفلت نمی کند. او خیالش از همسر و دو طفلش 3 ماهه و 3 ساله اش راحت است. آنها را به خدای خود می سپارد. حاج حسین را هم دارد و از این بابت خالش راحت است پس باید برود و به دوستان شهیدش بپیوندد....

 شهدا و عزت الله.jpg

حاجی می گوید سفر آخر عزت من را نگران کرد. اتنظار شهادتش را در کربلای 8 داشتم . وقتی به محل استقرار عزت در منطقه رفتم متوجه شدم آنها برای انجام عملیات دیگری به غرب اعزام شده اند . پایان عمیلات کربلای 10 در منطقه غرب آغاز انتظار حاج حسین و خانواده اش برای شنیدن خبری از عزت الله بود.

انتظار آغاز می شود و هر روز چشم های زیادی منتظر آمدن عزت به در خیره می شود. شاید بیش از خانواده عزت الله؛ مادران ، پدران و فرزندان شهدا که عزت خود را خادم آنان می نامید چشم انتظارش بودند... این انتظار بیش از 20 سال به طول انجامید و سرانجام...

حاج حسین می گوید: اوایل سال 86 در عالم خواب سید حسین حسینی به خوابم آمد. می دانستم شهید شده! کلی با هم حرف زدیم . من سراغ بچه ها خصوصا عزت الله را از او گرفتم و سید پس از اینکه از حال خوش خود و دیگر بچه ها گفت؛ خبری عجیب به من  داد. سید به من گفت: حاجی مزار عزت در منطقه ای دراطراف مهریز یزد است. حاجی می گوید من با حالتی عجیب از خواب بیدار شدم. حال عجیبی داشتم. حاج حسین می گوید به دلایلی موضوع خوابم را به کسی نگفتم.

دانشجویان که برای شنیدن این قسمت از سخنان حاج حسین لحظه شماری می کردند با حسی خاص حرف های او را گوش می دهند و حاجی با همان کلام لطیف و دل نشینش ادامه می دهد. او می گوید: حدود 6 ماه بعد، دوباره در عالم خواب شهیدسید حسین را ملاقات کردم؛ اینبار خود سید به من گفت : حاجی نمی خواهی مزار عزت الله را زیارت کنی؟ و من با شوق وصف ناپذیری پذیرفتم. حاجی و سید به راه می افتند و پس از 21 سال حاج حسین مزار جگرگوشه خود را در عالم خواب زیارت می کند. 

حاج حسین می گوید: با سیدحسین بر محلی وارد شدیم، شبیه به گلزار شهدا. سید گفت: در این مکان مسقف 12 شهید آرام گرفته اند و یکی از آنها عزت الله شماست. من شروع کردم با حالت گریه سلام دادن. السلام علیکم یا انصار دین الله. السلام علیکم یا انصار رسول الله و... می گوید تا به این قسمت از سلام ها رسیدم : السلام علیکم یا انصار فاطمه الزهرا(س) با گریه از خواب بیدار شدم. حاج حسین می گوید هنوز خستگی مسیری که با سید طی کرده بودیم تا به مزار عزت الله برسیم در تنم بود. نفس نفس می زدم و گریه ام را نمی توانستم کنترل کنم. دیگربرایم یقین شده بود که گمشده 21 ساله ام را پیدا کرده ام. از همان روز تحقیق شروع شد. حاجی می گوید تلاشهای زیادی از سوی دوستان انجام شد ولی در مرحله آخر نتیجه نمی داد . 

انگار قرار است خود حاجی این قصه را به پایان برساند.

                                 

من میخکوب حرفهای حاجی شده ام. همه اینگونه بودند. صدای گریه ی بعضی از بچه ها را می شنوم. عده ای هم که دورترند شانه هایشان تکان می خورد ولی نمی خواهند گریه شان مزاحم شنیدن ادامه سخنان حاجی شوند. غمی در چهره حاج حسین دیده می شود ولی با همان لبخند دوست داشتنی به آرامی حرفهای خود را ادامه می دهد.

حاجی می گوید: تحقیقات ادامه داشت تا اینکه به دلیل فوت دامادم عازم زاهدان شدیم. پس از انجام مراسم عزاداری قصد بازگشت داشتیم. من قضیه خوابم را به مادرشهید، همسر عزت الله و دیگران گفتم. تا آن روز تعداد کمی از اطرافیان اطلاع داشتند. مادر شهید با حسی عجیب درخواست کرد موضوع پیگیری شود. به همراه مادر، همسر، خواهر و پسر عموی شهید به سمت یزد حرکت کردیم. همه حس عجیبی داشتند. حالم قابل وصف نیست. قبل از یزد مسجد حضرت اباالفضل توقف داشته و نماز خواندیم. در ادامه مسیر نزدیک یک دوراهی ماشین خراب شد.

من یکبار از زبان پسر عموی شهید عزت الله که در این سفر حاجی را همراهی کرده بود شنیدم؛ می گفت: وقتی به دوراهی رسیدیم حاج حسین حال خاصی داشت گریه می کرد و می گفت هرچه هست در همین مکان است....

 شهید عزت.jpg

ادامه دارد ....

منبع وبلاگ مبارز



نوع مطلب :
برچسب ها :





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

پایگاه خبری تحلیلی گلستان ما

.