تبلیغات


والفجر ولیال عشر - سرداری به گمنامی عزت الله (قسمت چهارم)
 
والفجر ولیال عشر
کل یوم عاشورا کل الارض الکربلا

این قسمت: میخواهم مثل اربابم حسین، وارد بهشت شوم!

جلسه همچنان ادامه دارد و حاج حسین سخنانش را بر دل بچه ها می نشاند. آنها هم با این کلمات و سخنان، رابطه ای خاص برقرار کرده اند. حاج حسین از برخی از اتفاقات حرفی نمی زند. شاید نمی تواند بگوید. احتمالا نگران بغضیست که به ناگاه بر سر راه گلویش قرار گیرد و نتواند سخنان دل نشینش را ادامه دهد.

یکی دو نفر از رفقا که قبلا من درباره خصوصیات حاج حسین با آنان حرف زده ام به کنار من می آیند و آرام و در گوشی می پرسند: " می شود از حاجی سوال هم  پرسید؟" سرم را به نشانه جواب مثبت تکان می دهم. پیش از آنکه از کنارم دور شود به او می گویم: از حاجی بخواهید چند داستان از خوابهای خودش را برایتان تعریف کند. خصوصا خوابی که در آن حضرت زهرا(س) را ملاقات می کند....

دقایقی به آخر جلسه مانده است و حاجی هنوز اصل ماجرا را تعریف نکرده. هنوز به قسمت ناب داستان پیدا شدن شهیدش که سالها خبری از اونداشته نرسیده است!

آخر جلسه یکی از دانشجویان به آرامی از حاجی می خواهد از خوابی که در جبهه دیده است(اشاره به حضرت زهرا(س) می کند)، بگوید. حاجی تاملی می کند؛ انگار نمی خواهد از این ماجرا حرفی بزند. من که یکبار این موضوع را از زبان حاجی شنیده ام احساس او را درک می کنم. حاج حسین هر بار در این باره می خواهد  حرف بزند گریه مجالش نمی دهد. ولی خب، دانشجو جماعت بدپیله هستند و به حاجی می گویند: حاج آقا! این جمع را خودمانی تصور کنید. شاید حاجی با این حرف قانع می شود. شاید  هم چون آخرین ساعات حضورش در زاهدان است و قصد سفر دارد می خواهد به این جمع، هدیه ای تقدیم کند.

به آرامی سخنش را ادامه می دهد. صدایش کمی می لرزد . از قضیه ای حرف می کند که در دوران جنگ در جبهه برایش اتفاق افتاد. حاجی می گوید روزی چند نفر به سراغم آمدند و درباره شهادت حضرت زهرا سوالاتی پرسیدند و من هم پاسخ شبهاتشان را با سند و مدرک دادم. آن چند نفر قانع شدند و رفتند. نزدیک اذان صبح در حالت سجده ی نماز شب خوابم برد و در عالم خواب صدای مناجات وگریه ی خانمی نظرم را جلب کرد. حاج حسین ادامه می دهد؛ در حالی که صورت همه دانشجویان غرق در اشک است. خود حاجی هم  لحظه ای مکث می کند و باز ادامه می دهد . می گوید: خوب که دقت کردم صدا از بالای سنگری که من در آن قرار داشتم می آمد. درست همان سنگری بود که آن چند نفر که درباره شهادت حضرت زهرا سوال داشتند؛ به سراغم آمدند. به بالای سنگر مراجعه کردم ؛ خانمی را در حال مناجات و گریه دیدم. از او پرسیدم شما که هستید؟ اینجا چه  می کنید؟ خطر ناک است! و او در پاسخ به سوالم این جمله را گفت: من همانی هستم که دیشب تو از حقش دفاع کردی! گریه امان حاجی را می برد. او چند ثانیه حرف نمی زند. حرف نمی زند ولی دنیایی حرف دارد گریه هایش! انگار با سکوتش برای دانشجویان روضه می خواند! و دانشجویان او را در گریه کردن همراهی می کنند. شانه هایشان تکان می خورد من هم که قبلا این داستان را شنیده ام با آنان همراهی می کنم. حاجی گریه اش را کنترل می کند و ادامه می دهد: خانم اشاره کرد به شهدای حاضر در آن محل و به من گفت: اینها همه محسن های من هستند ...

12.jpg

حاج حسین می گوید: در آخرین اعزام عزت الله مطمئن بودم او شهید می شود. انتظار شهادتش را در کربلای 8 داشتم. او ادامه  می دهد روزی در جبهه من در جمع عزت الله و چند تن از دوستانش بودم. یکی از دوستانش از لحظه شهادت و اینکه دشمن بسیار نامرد است حرف می زند. می گوید شنیده است که وقتی بچه ها شهید یا مجروح می شوند آنها با تانک از روی جنازه بچه ها عبور می کنند. حاجی می گوید: بلافاصله عزت الله گفت: چه مرگی بهتر از این. عزت الله اشاره به عاشورا و آن لحظه ای که یزیدیان با اسب بر پیکر امام و یارانش تاختند می کند و می گوید: کاش من هم اینگونه شهید شوم. حاج حسین نگاهی به عزت می کند وبه او می گوید پسرم: حواست باشد که پدرت در جمع نشسته است! عزت که ظاهرا متوجه حضور پدر نبود با ادبی خاص و به آرامی جواب می دهد : پدر جان من می خواهم جوری بر اربابم حسین وارد شود که جسمم از او سالمتر نباشد. نمی خواهد شرمنده ی ابا عبدالله شوم....


پایان قسمت چهارم

قسمت بعد(پایانی) :  پایان انتظار 21 ساله...

منبع وبلاگ مبارز



نوع مطلب :
برچسب ها :





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

پایگاه خبری تحلیلی گلستان ما

.