تبلیغات


والفجر ولیال عشر - سرداری به گمنامی عزت الله (قسمت سوم)
 
والفجر ولیال عشر
کل یوم عاشورا کل الارض الکربلا

این قسمت: "خادمی خانواده شهدا"

جمع دانشجویی که آمده اند تا داستان انتظار 21 ساله را بشنوند همچنان پای سخنان حاج حسین نشسته اند. حاجی که قرار است از انتظاری 21 ساله حرف بزند و داستان پیدا شدن عزت الله را پس از سال ها چشم به راه بودن تعریف کند؛ برای عده ای از بچه های نسل سوم انقلاب حرف های دیگری می زند. احساس می کنم حاجی چیز دیگری از این جلسه می خواهد. او فرصت را مغتنم می شمرد و سعی دارد دریچه های جدیدی پیش روی این جمع مشتاق باز کند. از پای کار ماندن برای انقلاب، باور داشتن انقلاب و آزمایشهای الهی حرف می کند . از عزم و اراده عزت الله که آنروزها جوانی بیست و چند ساله بود می گوید. 

1340009358475904268.jpg

دانشجویان هم با تمام وجود و با حالات مختلف به سخنان حاجی گوش می دهند. یکی زانوهایش را در آغوش گرفته و چهارچشمی و چند گوشی به حاج حسین خیره شده، آن یکی هر چند لحظه یک بار اشکهای جاری شده بر گونه اش را پاک  می کند، یکی دستانش را به هم گره زده و زیر چانه اش قرار داده است. ولی حاجی به هیچ یک از حالات اینها کاری ندارد. او احساس می کند آنچه که روزیه این جمع می باشد را باید بگوید . شاید هم دست او نباشد. راستش را بخواهید این جلسه هیچ چیزش دست من و حاجی نبود. به یکباره همه چیز درست شد. حاجی ساعت 1 بعدازظهر پرواز دارد و رفقای دانشجو هم که دوست دارند بیشتر از حضور حاجی استفاده بکنند برای این جلسه لحظه شماری کرده اند. آخر در این اوضاع و احوال شهر همچین مجلسی کمتر پیدا می شود.

حاج حسین همچنان از فرزند شهیدش می گوید. می گوید: عزت الله یکبار در منطقه، شیمیایی سختی می شود اما خدا او را برای ما نگه داشت. برای ما و خانواده شهدا. حاجی برای دوستان دانشجو از دوران فعالیت فرهنگی عزت الله می گوید. عزت خدمت به خانواده شهدا را یک تکلیف و نوعی عبادت می دانست. وقت زیادی را در جمع خانواده شهدا سپری می کرد. حاج حسین می گوید وقتی خبر مفقودی عزت الله آمد بیش از ما خانواده های شهدا ناراحت بودند. عده ای از مادران شهدا احساس می کردند فرزند خودشان بار دیگر شهید شده است.

وقتی حاجی از خدمت عزت به خانواده شهدا می گوید؛  یاد این جمله آقا می افتم "زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست". یعنی عزت الله پیش از آنکه در کربلای ده شهید شود با خدمت به خانواده های شهدا و زنده نگه داشتن یادآنان به فیض شهادت بی بهره نبوده است! شاید او پیش از آنکه شهید شود می خواهد بداند حال و هوای کودکی چند ساله که نمی داند معنای بی پدر شدن را، چگونه است؟ کودکی که معنای تکه تکه شدن را نمی داند! معنای له شدن و خرد شدن زیر شنی تانک را فهم نمی کند! می خواهد بداند حال آن کودکی که از پدر تنها عکس او و یاد روزهای با او بودن به خاطر مانده است! عزت الله همچون بسیاری از شهدا عشق به خانواده و فرزند را در دل دارد. او خوب می داند داشتن پدری همچون حاج حسین توفیق می خواهد. عزت اکبر وفاطمه اش را عجیب دوست می دارد. اما نه! هیچ کدام از این علایق و وابستگی مانع حرکت او برای رسیدن به هدفی مقدس نمی شود. نمی دانم شاید آخرین با عزت وقتی به عکس اکبرش نگاه می کند و چهره فاطمه چند ماهه اش را در ذهن تصور می کند، تیری به پیشانیش اصابت و او را به معبودش وصل می کند ...

احتمالا که نه، حتما عزت به لحظه های تنهایی اکبر 3 ساله اش فکر می کند. قطعا به آن دقایقی که قرار است همسرش فاطمه چند ماهه را سالها بدون پدر، بزرگ کند فکر می کند! البته عزت الله با همه دل تنگی خاطری آسوده دارد! او حاج حسین را در کنار فرزندان خود می بیند. پدری که پس از عزت الله پروانه وار بدور فرزندان عزت الله می گردد.

حاجی می گوید عزت هر چند وقت یکبار عازم جبهه هم می شد. البته ظاهرا از توان مدیریتی و فرمانده ی مناسبی هم برخوردار بوده است چرا که چند بار رسما از سوی لشکر 25کربلا از او خواسته شده بود که در جبهه حضور پیدا کند.  آخرین بار هم سال 66 بود که به ناگاه متوجه شدم؛ عزت الله قصد حضور در جبهه را دارد. می گوید در آن مقطع بجز خودم که به منتطقه اعزام می شدم دو پسر دیگرم هم در جبهه حضور داشتند و اگر عزت هم به منطقه اعزام  می شد دیگر کسی نبود که به خانواده رسیدگی کند.

به خودم می گویم این یعنی همان باور به انقلاب اسلامی. باوری که تو حاضری همه خانواده ات را قربانی اسلام عزیز کنی. شاید معنای جمله " هیچ چیز ندیدم جز زیبایی" را اینان بفهمند! هر چه از فضای جلسه می گذرد کلام حاجی دل نشینتر می شود. دوست نداری به آخرش برسد. به ساعت که نگاه می کنی عقربه ها به سرعت حرکت می کنند و تو دوست داری حاجی همچنان از خودش و شهیدانش بگوید. آن لبخند هم بر لبان حاجی جا خوش کرده است. اما آن چه که در این لحظات در کلام حاجی حس می شود غم دل تنگیست. انگار حاجی دوست دارد اشکی را چاشنی کلامش بکند. سخن حاجی پر است از دل تنگی برای عزت و اکبرش. اکبری که می توانست امروز بازویی پر توان برای حاجی باشد.

خلاصه حاجی می گوید وقتی مطلع شدم که عزت قرار است به منطقه برود و درخواست هم از سوی لشکر25 کربلا بوده است به مقر لشکر مراجعه و اوضاع خانواده را برای مسئولین تشریح کردم. اما ظاهرا اینبار خود عزت نمی خواست بماند. او رفت و دیگر ... و بیش از ما فرزندان شهدا داغ دار شدند... 

پایان قسمت سوم 

 ادامه دارد....

منبع وبلاگ مبارز



نوع مطلب :
برچسب ها :





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

پایگاه خبری تحلیلی گلستان ما

.