تبلیغات


والفجر ولیال عشر - شهیدی که شقایق شد
 
والفجر ولیال عشر
کل یوم عاشورا کل الارض الکربلا
جمعه 22 اردیبهشت 1391

قرارگاه تفحص سپاه به ما اجازه تفحص در این منطقه (شرهانی) را نمی‌داد و علت را وجود مسائل امنیتی و حضور منافقین در منطقه اعلام می‌کردند و دیگر اینکه اکثر شهدای ما داخل خاک عراق می‌باشند و ما مجوز وارد شدن به خاک عراق را نداشتیم. علیرضا می‌گفت: با اصرار زیاد قرار شد در مدت یک هفته در منطقه کار کنیم، چنانچه یک شهید از بچه‌های لشکر 14 امام حسین (ع) پیدا کنیم تا مجوز کار را صادر نمایند و اجازه دهند وسایل خود را جهت شروع رسمی کار به محل یاد شده بیاوریماز طرفی خوشحال بودیم که مجوز حضور در منطقه را گرفته‌ایم و از طرفی التهاب عجیبی که مبادا دست خالی برگردیم. مدت زمان ما کم بود محور بسیار وسیع و فوق العاده خطرناک. همه چیز دست به دست هم داده بود تا ما بیشتر احساس یأس و ناامیدی کنیم اما با امید به رحمت خداوند کار را شروع کردیم هر روز با گذشتن از همین میدان‌های وسیع مین و سیم‌های خاردار و تله‌های انفجاری، خود را به محور عملیاتی لشکر می‌رساندیم و سرگردان بدنبال پاره‌های جگر این امت می‌گشتیم و در بازگشت هر روز ناامیدتر از دیروز. وضعیت منطقه، میدان‌های مین و موانع دیگر و حضور منافقین هیچ کدام ترسی در دل ما راه نمی‌داد جز اینکه مبادا فرصت تمام شود و دستمان خالی بماند و شهید یافت نشود. دیگر ناامیدی در چهره تک تک افراد به خوبی رویت می‌شد تا اینکه صبح روز نیمه شعبان، بار دیگر ناامیدی از وجود بچه‌ها رخت بربست. روز عید بود و بچه‌ها به امید گرفتن عیدی، راه میدان مین و موانع را در پیش گرفتند. هر کدام از دوستان نجوایی داشت؛ این هم روز آخر کار ما و نیمه شعبان. حال عجیبی بر جمع حاکم شده بود. بچه‌ها رمز حرکتمان را یا مهدی (عج) گذاشتند و تفحص روز آخرمان را آغاز کردیم. باید فردا به قرارگاه تفحص می‌رفتیم و خبر می‌دادیم که شهید داریم یا پیدا نکردیم هرچه می‌گشتیم، هیچ اثری از شهدا نمی‌یافتیم.

بقیه داستان در ادامه مطلب

آن روز یکسره تا عصر مشغول جستجو بودیم ولی همه ناامید و پریشان شده بودیم. همگی خدا خدا می‌کردند، خورشید هم سر به سرما می‌گذاشت و مثل اینکه زودتر می‌خواست خود را به پشت ارتفاع 178 برساند، غروب نزدیک شد و آسمان به زیباترین شکل درآمده بود که بهترین نقاش‌ها با بکارگیری عالی‌ترین رنگ‌ها نمی‌توانند چنین صحنه‌ای نقاشی کنند. ما باید سریعاً منطقه را ترک می‌کردیم.

لحظات وداع شروع شد. به بچهها گفتم: برمیگردیم و دیگر هم اینجا نمیآییم. غروب نیمه شعبان است آقا جان ما قابل نبودیم. امروز با امید به شما کار را شروع کردیم. حال در این لحظههای آخر باید دست خالی برگردیم...

اشک، چشمان بچه‌ها را گرفته بود هر‌کس به دنبال چیزی می‌گشت تا به‌عنوان تبرک و یادگاری با خود به عقب بیاورد. یکی از بچه‌ها مشتی خاک برمی‌داشت. دیگری تکه‌ای از سیم خاردار و ته گلوله منور را بر می‌داشت و دیگری هم تجهیزات همراه رزمنده‌ای که پر بود از تیر و ترکش را جمع آوری می‌کرد تا با خود بیاورد. علیرضا غلامی می‌گفت: من هم به سمت یک شقایق که نظرم را جلب کرده بود، رفتم تا آنرا از ریشه کنده و در قوطی کنسروی قرار دهم و با خود به عقب بیاورم وقتی آرام آرام داشتم دور شقایق را می‌کندم تا از زمین جدایش کنم باورش بسیار سخت بود. درست شقایق روی جمجمه یک شهید سبز شده بود فریاد یا حسین (ع) یا مهدی(عج) یا زهرایم(س) بلند شد. بچه ها همه به سمت من آمدند نمی‌توانم حال و هوای آن لحظه را برایتان تعریف کنم. اشک پـهنای صورتم را گرفته بود. با بچه‌ها آرام خاک‌های روی پیکر شهید را کنار می‌زدیم و پشت سرهم صلوات نثار روحش می‌کردیم پیکر مطهر شهید را کامل از زیر خاک بیرون آوردیم بر استخوان‌های این شهید بوسه زدیم اما باز هم دلهره داشتیم که آیا این شهید پلاک هویت دارد؟ آیا از لشکر 14 امام حسین (ع) می باشد؟ با پیدا شدن پلاک شهید، همه بلند صلوات فرستادند. دیگر یقین کردیم که امام زمان(عج) عنایت کرده حال می‌خواستیم نام شهید را بدانیم. برایمان جالب بود که اولین شهید تفحص شده در منطقه شرهانی را بشناسیم. شهید را همراه خود به چادر آوردیم بچه‌ها از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند، ولی وقتی خوشحال‌تر شدند که پلاک هویت شهید استعلام شد آن وقت دیگر روی پای خودمان بند نبودیم و واقعاً او هدیه‌ای از طرف آقامون بود:

شهید مهدی منتظر القائم از شهدای لشگر 14 امام حسین (ع) در عملیات محرم

نویسنده: علیرضا شاهد

منبع: تبیان



نوع مطلب :
برچسب ها :





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

پایگاه خبری تحلیلی گلستان ما

.