تبلیغات


والفجر ولیال عشر
 
والفجر ولیال عشر
کل یوم عاشورا کل الارض الکربلا
پنجشنبه 13 بهمن 1390


نوع مطلب :
برچسب ها :

به گزارش انعکاس به نقل ازندای انقلابوبلاگ دکتر یامین پور در پست جدید وبلاگ عمق دید نوشت:

در حال ساخت یک سری مستند سیاسی هستیم. تا به حال ۱۶ قسمت تولید شده؛ دیروز رفتیم خانه ی شهید سیدعلی اندرزگو برای مصاحبه با همسرش. اندرزگو از آن شخصیتهای پیچیده ای بوده که خیلی ها جذبش شده اند. مصاحبه ی عجیبی شد. وسط مصاحبه چند بار گریه کردیم. همسر شهید خودش یک شهید زنده است. فکر کنید که تا چند ماه بعد از شهادت همسرش در زندان اوین تحت شکنجه ی ساواک بوده، آنهم در ۲۵ سالگی!

مصاحبه که تمام شد به تیم تصویربرداری اشاره کردم که دوربین ها را خاموش نکنند، من وارد گفتگوی غیر رسمی شدم تا نگفته ها را بشنوم و چیزهایی شنیدم که برایم خیلی عجیب بود.

یکی از خاطرات همسر شهید که خیلی عجیب بود ازاین قرار است؛ همسر شهید:

چند ماه قبل از شهادتش در خانه نشسته بودیم. سید علی یک ذغال گداخته را از روی قلیان برداشت و کف دستش گرفت. من شگفت زده پرسیدم سید دستت نمی سوزد؟ سید لبخندی زد و گفت: «این که هیچ، بدن من به آتش جهنم هم حرام است. بعد سید علی گفت بزودی پهلوی می رود و انقلاب پیروز خواهد شد. دو سال بعد از پیروزی شخصی رئیس جمهور خواهد شد که نامش «سید علی» است. از آنروز به بعد منتظر ظهور حضرت ولی عصر عج باشید.» بعد گفت دینداری در آن دوران مثل نگه داشتن این ذغال گداخته در دست است. همسر شهید گفت من پرسیدم: سیدعلی! منظورتان این است که خودتان رئیس جمهور می شوید؟ سید پاسخ داد خیر، من آن روز نیستم.

بعد ذغال را آرام برگرداند و روی قلیان گذاشت همسر شهید گفت: دست از سیدعلی نکشید.



نوع مطلب :
برچسب ها :

به گزارش فرهنگ نیوز: در تاریخ کفش های پاشنه بلند در مظاهر اشراف گرایی و تجمل گرایی و نشان دادن جایگاه و طبقه اجتماعی سطوح عالی اجتماع بود که پای شاهان، خانواده های اشرافی، جنتلمن ها، سوارکاران ماهر و..بود با شیوع این روند افراد پایین دست اجتماع هم به پوشیدن این نوع از کفش ها گرایش پیدا کردند واشراف برای نشان دادن تفاوت خود با این طبقه، پاشنه های کفش خود را بلند تر می کردند.

  1. بروز کفش های پاشنه بلند در قرن اخیر، و محبوبیت مد گرایی به عنوان طبقه  متمایز این صنعت، دیدگاهی تجاری در جوامع پیدا کرد و برای تبلیغ و برانگیختن احساسات و تجملات رشد گسترده ای یافت.

انسان ها بیشتر زمان خود را معمولا در حرکت کردن و جا به جا شدن می گذرانند که این امر یعنی ایستادن بر روی پاها که ستون های بدن انسان هستند.هنگام ایستادن بیشترین فشار بر قسمت پاشنه پا وارد می شود زیرا نیرویی که از طرف ارگان های بالای زانو به قسمت استخوان زانو وارد می شود، استخوان زانو این فشار را مستقیما به پاشنه پا منتقل می کنند در نتیجه پاشنه پا تحت تاثیر بیشترین فشار.

رابطه کفش پاشنه بلند و افزایش سردرد و سایر بیماری ها

با توجه به اینکه این جلوه ها در زنان از جذابیت بالایی برخوردار است، اما هشدار های جدی پزشکان در بروز انواع بیماری ها نیز روز به روز بیشتر می شود، گروهی از پزشکان بر این باورند که افرادی که کفش پاشنه بلند می پوشند بیشتر دچار سردرد می شوند. شاید این ظاهر زنان را در نظر مردان ظاهری فریبنده تر نمایان سازد اما، بلندی پاشنه کفش باعث قوس زیاد کمر شده و این قوس کمر به صورت جبرانی گردن را به جلو می کشد و رشته های عصبی کمر و گردن را تحت فشار قرار می گیرد.

همچنین بروز سردردهایی است که منشاء گردنی دارند و خود فرد از آن آگاه نیست، از نوع  سر دردهایی هستند که منشاء آنها اختلالات گردنی یا گرفتگی های عضلات گردن است. و یا ممکن است درد در امتداد ستون فقرات گردنی کم یا زیاد شود و فرد را دچار سر درد کند و نیز استفاده مستمر زنان به لحاظ محیط های شغلی و ...در دراز مدت تاثیرات جبران نشدنی در بخش ستون فقرات آنها می گذارد.

بقیه درادامه مطلب



نوع مطلب :
برچسب ها :

تصویر جوان مراكشی از قاب دوربین عكاس جمهوری چك (راست)،

بازسازی آن (وسط) و انتشار عمومی آن به نام پیامبر (چپ)



نوع مطلب :
برچسب ها :

آنگاه هدایت مرا بجایی برد که آننجا زنانی را دیدم که از موی سرشان آویزان کرده بودند در حالی که مغز سرشان می جوشید

از هدایت پرسیدم : دوست عزیز این زنها مگر چه کردند که اینطور از موهای سرشان آویزانند و مغز سرشان می جوشد ؟

فرمود : این عده از زنها کسانی هستند که از نشان دادن موی سر خود به نامحرمها ابائی نداشتند .

اینها با بیرون گذاشتن موی سر خود در حالی که خداوند تبارک وتعالی به خاطر حفظ ارزش زن و امنیت جامعه حجاب را واجب نمود ، امر الهی را زیر پا گذاشتند چرا که خداوند متعال به زنهای مسلمان مشخص فرمود که چه کسانی به او نامحرمند تا خودشان را از آنها بپوشانند و چه کسانی محرم هستند که پوشاندن لازم نیست .

عرض کردم : بعضی از زنها ندانسته این کار را می کنند و ناخودآگاه موهای سرشان بیرون می آید و نامحرمان می بینند ، آیا آنها نیز چنین خواهند شد ؟
هدایت : هرگز ! اما نباید بی اهمیت باشند . یعنی باید همیشه هشیار و متوجه باشند ، که مبادا نامحرم او را ببیند .

عرض کردم : عده ای از زنها از نامحرمهای فامیل مثل پسر عمو و پسر دایی و ... که نامحرم هستند موهای خود را نمی پوشانند و پیش آنها سر برهنه حاضر می شوند آیا اینها نیز مثل این زنها در عذاب خواهند بود ؟

هدایت : همانطور که قبلا گفتم ، خداوند محرمهای زن را شمرده و غیر از محارم هر کس باشد ، و حتّی فامیل نزدیک باید خود را بپوشاند و فرمان خداوند تبارک و تعالی در « سوره نور » شامل همه نا محرمان می شود و در همان سوره خداوند فرموده « از همه بپوشانند مگر شوهرانشان و پدران و عموها و داییها و ... » .

البته باید گفت ، اشخاصی که اینجا در عذاب اند بدون توبه از دنیا رفته اند و به این روز افتادند .

عرض کردم : با این فرمایش اگر در دنیا از بانوانی که چه عمداً و چه سهواً موهای خود را بیرون گذاشتند ، توبه کنند ، خداوند از آنا گذشت می کند ؟

هدایت : البته خداوند توّاب است یعنی خداوند توبه پذیر و توبه کنندگان را دوست می دارد .

برگرفته از کتاب سیاحت غرب



نوع مطلب :
برچسب ها :

به نوشته ظهور۱۲ به نقل از مشرق ، عکسی که می بینید ، در اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۳ ، توسط «احسان رجبی» به ثبت رسیده است.

محل عکس برداری ، ارتفاع ۱۱۲ ، واقع در شمال منطقه ی عملیاتی «فکه» است. برادر حسین احمدی ، پیکر شهیدی که به تازگی تفحص شده است ، نظاره می کند. پیکر این شهید که پس از ۱۲ سال ، چهره نمایانده است ، ویژگی بسیار بارز و تکان دهنده ای دارد. دست ها و پاهای جسد با سیم تلفن بسته شده و در غربت و مظلومیت بی مانندی ، به احتمال قوی ، زنده به گور گردیده است. سیم تلفن های دور پاها به خوبی مشخص است. این معامله ای است که بعثی ها با بسیاری از بسیجیان و پاسداران مظلوم گرفتار شده در حلقه ی محاصره ی فکه کردند.

آیا به راستی کسی جز این رزمندگان بی نام و نشان ، شایستگی اطلاق عنوان «فرزند خمینی» را دارد؟ کسانی تنها به عشقِ آن نایب امام عصر(عج) وحشینه ترین شکنجه ها را به جان خریدند و با گوشت و پوست و خون خود ، با امامِ عشق بیعت نمودند.

آی شما میراث داران روح الله ! وای بر روزگارتان ! پاهای بسته ی این بسیجی ، هشداری است هولناک برای شما ! هیچ یادتان هست کدام میراث حضرت روح الله است که خودش فرمود اگر از آن غفلت کنید ، گرفتار دوزخ الهی شده و خواهید سوخت؟؟




نوع مطلب :
برچسب ها :



شهیده ناهید فاتحی کرجو
محل شهادت:روستای هشمیز کردستان

نوجوانی از جنس ایمان و شهامت

با شروع حرکت های انقلابی مردم ایران، ناهید هم به سیل خروشان انقلابیون پیوست و با شرکت در راهپیمایی ها و تظاهرات ضد طاغوت در جرگه دختران مبارز کردستان قرارگرفت. روزی با دوستانش به قصد شرکت در تظاهرات علیه رژیم به خیابان های اصلی شهر رفت. لحظاتی از شروع این خیزش مردمی نگذشته بود که مأموران شاه به مردم حمله کردند. آنها ناهید را هم شناسایی کرده بودند و قصد دستگیری او را داشتند که با کمک مردم از چنگال آن دژخیمان فرار کرد. برادرش می گوید؛ «آن شب ناهید از درد نمی توانست درست روی پایش بایستد. بر اثر ضربات ناشی از باتوم، پشتش کبود رنگ شده بود». بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع درگیری های ضد انقلاب در مناطق کردستان، همکاری اش را با نیروهای ارتش و بسیج و سپاه آغازکرد.

علاقه او به امام

به امام خمینی(ره) علاقه زیادی داشت. روز ۱۲ بهمن که برای نخستین بار، امام(ره) را در تلویزیون دید، با صدای بلند مرا صدا کرد و گفت «بابا این آقای خمینی است». دستش را روی صفحه تلویزیون کشید و گفت «خیلی دوست دارم از نزدیک با او صحبت کنم» و جلوی تلویزیون ایستاد و شروع کرد به درد دل کردن با امام...(راوی پدر ناهید)

حجاب

از کوچکی ناهید با حجاب، در ذهن من است. ناهید با چادر و روسری به مجالس مختلف می رفت و بر حجاب خود تاکید خاصی داشت. در واقع آن چه در او ممتاز بود، شور و نشاط نوجوانی اش نبود، بلکه وقار و متانت و حجاب او بود.من همیشه او را با چادر و روسری به یاد دارم. حتی به خواهر کوچک ترش هم تاکید می کرد که حجاب خود را رعایت کند.(راوی شوهر خواهر ناهید )

قران...خدا...

دلنشین ترین جلسه برای او، جلسه ی ختم قرآن بود. آن قدر گریه می کرد که دیگر اشکی برای او نمی ماند. همیشه هم برایش این سوال مطرح بود و می گفت: « اگر در مورد چیزی ناراحت یا دلتنگ باشم و زیاد گریه کنم، چشم هایم سرخ می شود و سردرد می گیرم. ولی هروقت با خدا راز و نیاز می کنم و به درگاه او گریه می کنم، بعد از آن اصلاً احساس خستگی، سردرد و ناراحتی جسمی ندارم. بلکه خیلی سبک تر هستم و احساس آرامش بیشتری دارم»(راوی پدر ناهید)

راهی به سوی آسمانی شدن

اوایل زمستان سال 1360 به شدت بیمار شد و به درمانگاهی در شهر سنندج مراجعه کرد. اما از ساعت مراجعتش خیلی گذشته بود و خانواده نگران شده بودند. خواهرش به دنبالش می رود و بعد از ساعت ها پرس و جو پیدایش نمی کند. خبری از ناهید نبود! انگار که اصلاً به درمانگاه نرفته بود! آن وقت ها پدر ناهید در جبهه خرمشهر بود و مادر نگران و دست تنها، به تنهایی همه جا دنبال او می گشت. تا اینکه بالاخره از چند نفر که ناهید را می شناختند و او را آن روز دیده بودند شنید که: چهار نفر، ناهید را دوره کرده، به زور سوار مینی بوس کردند و بردند...بعد از ربوده شدن ناهید، خانواده او مرتب مورد تهدید قرار می گرفتند. افراد ناشناس به خانه آنها نامه می فرستادند که: اگر باز هم با سپاه و پیشمرگان انقلاب همکاری کنید، بقیه بچه هایتان را هم میکشیم

شرط  آزادی...

چند وقتی از ربوده شدن ناهید گذشته بود که خبر گرداندن دختری در روستاهای کردستان با دستانی بسته و سری تراشیده به جرم اینکه «این جاسوس خمینی است!» همه جا پخش شد. یک روستایی گفته بود: آنها سر دختری را تراشیده بودند و او را در روستا می گرداندند . گفته بودند آزادت نمی کنیم مگر اینکه به خمینی توهین کنی..
از روز ربوده شدن او یازده ماه می گذشت
....ناهید فقط ۱۶سال داشت؛ او را به شدت شکنجه کرده بودند. موهای سرش را تراشیده بودند. هیچ ناخنی در دست و پا نداشت. جای جای سرش کبود و شکسته بود. پس از شکنجه‌های بسیار او را در آذر ماه ۱۳۶۱ زنده به گور کردند....(منبع:کتاب فاتح هشمیز)

منبع 
وبلاگ شهید من


نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 21 آبان 1391

درسال 1363 دریکی از روزهای گرم تابستانی نوزادی مرده متولد میشود که باتوسل به حضرت فاطمه معصومه (س) زنده می شود.

شرح داستان واقعی را میتوانید درزیر بخوانید:

وقتی مادر درد زایمان می گیرد مادر فرد باردار که قابله بود دخترش را برای زایمان آماده کرد ودرنهایت  دختر وضع حمل کرد.

درعین ناباوری همگان دیدند که نوزاد متولد شده ، مرده و هیچ صدایی از او بگوش نمی رسد .

مادر هنگانی که فرزندمرده خودرامشاهده کرد گریه سرداد و پدرنیز با متوسل شدن به حضرت معصومه (س) گفت که اگر فرزند م زنده شود نام او را معصومه میگذارم .

درعین ناباوری و بصورت معجزه آسا همگان مشاهده کردند که فرزند ی که  چند لحظه پیش جان نداشت ونفس نمی کشید و هیچ صدایی از او به گوش نمی رسید حال زنده شده و طبق همه نوزادها گریه و خواهان پستان مادر است.



نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 30 شهریور 1391

سال 57 بود و ایران غرق انقلاب و سرانجام انقلاب پیروز شد و .............. .سراغش آمدند به او با لحجه اصفهانی دوستانش گفتند : احمد الان وقتش است!!!! . پرسید وقت چی؟؟؟ دوستان جواب دادند الان انقلاب پیروز شده و وقت وقت انتقام است .احمد با تعجب سوالش را تکرار کرد : وقت چی ؟ و با بهت ادامه داد : انتقام ؟؟!!! از چه کسی؟؟؟ دوستانش اندکی عصبی شدند و پاسخ گفتند از همان استوار شهربانی !!!!!استوار امیری !!!!همان کس که وقتی تو را در تظاهرات گرفتند و به شهربانی بردند با ضربه پوتینش بینی ات را شکست !!!!! و بعد از دو سه سیلی سخت به تو گفت : نام مرا به خاطر بسپار !!!من امیری ام ، استوار امیری.

احمد اندکی فکر کرد و لبخندی زد و گفت : احمد کاظمی اهل انتقام نیست که ما پیرو رسولی هستیم که پس از فتح مکه و استقرار در آن به هنگامی که گروهی از اصحاب فریاد زدند که امروز روز انتقام است پاسخ گفت که خیر!!!!امروز روز رحمت و عفو است !!!!و همه را حتی ابو سفیان را بخشید .احمد کاظمی اهل انتقام نیست و استوار امیری دوست من است .همگان از این کار او بهت زده و شاید از رفتار خود با دیگرانی که نمی توانستند بگویند!!!!! شرمنده شدند .

سال 1375 است .پیرمردی به در خانه احمد کاظمی امده است و سراغش را می گیرد .احمد او را با آغوش باز می پذیرد و بر صدر مجلس می نشاند و می گوید : استوار امیری دوست و یار و همسایه ماست و برای من عزیز است و او را خطاب می کند که امری دارید ؟/بفرمایید.پیرمرد که سالهاست بازنشست شده است به احمد می گوید که : شما الان فرمانده ای از سپاه هستید و من خواهشی دارم که شما می توانید به انجام رسانید .احمد بلافاصله می پرسد چه امری ؟/بفرمایید .پیرمرد ادامه می دهد که دختری دارم که در دانشگاه امسال پذیرفته شده است اما در شهری دور و من توان مراقبت و کمک به او را ندارم .لطف کنید و به دوستانتان سفارشی کنید تا او را به اصفهان منتقل کنند .احمد مکثی می کند و گوشی تلفن را بر می دارد و ................ خانم امیری به اصفهان منتقل می شود.
خبر در سراسر اصفهان و ایران پیچیده است : سردار احمد کاظمی در سقوط هواپیما و در حین ماموریت به درجه رفیع شهادت رسید!!!!خبر همه را شوکه کرده!!!ایران عزادار شده است .فرمانده دلیر لشکر هشت نجف به دیدار باکری ها رفته است و ............................. پیرمردی لنگ لنگان آمده است و آنچنان می گرید که گویی یکی از بستگانش را از کف داده است و همه دوستان و یاران احمد با گریه و شیون او بیش از پیش می گریند.کسی می پرسد این پیرمرد با سردار کاظمی چه نسبتی دارد و کیست و دیگری پاسخ می دهد این استوار امیری است ، رفیق احمد کاظمی که همیشه از یکدیگر به نیکی یاد می کردند و با هم بسیار دوست بودند.

خوشا آنان که جانان می شناسند / طریق عشق و ایمان می شناسند

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان / شهیدان را شهیدان می شناسند . . .

هفته دفاع مقدس گرامی باد


 



نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 24 شهریور 1391

همان گونه كه پیشتر گفته شد، عروسك داراى تأثیرگذارى فرهنگى، تربیتى و اخلاقى است. كودكان به طور غیرمستقیم از عروسك هاى خود الگو و سرمشق مى گیرند و از آموزه هاى نهانى آنها تبعیت و پیروى مى كنند. آقاى مجید قادرى مدیر سرگرمى هاى كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان در باره عروسك هاى وارداتى مى گوید:

«عروسك یك كالاى فرهنگى است. وقتى این كالا از غرب وارد مى شود، طبیعتاً فرهنگ غرب را به همراه دارد. در نتیجه كودك با فرهنگ بیگانه هم خو و هم ساز مى شود.30»

عروسك باربى در این خصوص جایگاهِ ویژه اى دارد، چرا كه به كمك تبلیغات گسترده اى كه حول محور آن صورت مى گیرد به خوبى مى تواند مفاهیم مورد نظر طراحان خود را القا و انتقال دهد. حجة الاسلام و المسلمین محمدعلى زم رئیس سابق حوزه هنرى سازمان تبلیغات اسلامى مى گوید:

«به تازگى باربى هایى به بازار آمده كه به زبانى علاوه بر انگلیسى نیز تكلم مى كنند. در كنار خیل عظیم لوازم جانبى و لواحق مدرن زندگى آنان برنامه ها و فیلم ها و سریال هاى تلویزیونى و سینمایى و بازى هاى كامپیوترى كه در مورد آنان ساخته شده و مى شود، هر روز منظره و بُعد جدیدى از زندگى آنان را به نمایش در آورده و در دسترس كودكان قرار مى دهد. به این ترتیب باربى و كِن تنها بخشى از سمفونى عظیمى هستند كه به مدد هزاران قطعه مینیاتورى لوازم زندگى و ده ها فیلم و سریال و صدها كتاب قصه و جزوه در ذهن كودكان جا افتاده و الگو مى شوند... چندین نسلِ متوالى است كه كودكانِ سرزمینِ من از اوانِ نونهالى با عروسك هاىِ موطلایى و چشم سبز یا چشم آبى آشنا شده و به آنها اُنس مى گیرند. عمده پدران و مادران، بى آن كه به الگوپذیرى و قهرمان طلبى فرزندانِ خود بیندیشند هر آنچه را كه خود دوست مى دارند و یا به دست مى آورند، در دسترسِ فرزندانشان قرار مى دهند و با این كار خود الگوهاىِ ذهنى آینده این خردسالان را با صبغه سبز و آبى براى چشم و طلایى براى مو رنگ آمیزى مى كنند.31»


بقیه درادامه مطلب
منبع  وبلاگ باربی


نوع مطلب :
برچسب ها :

ماءمون رقّى - كه یكى از دوستان امام جعفر صادق علیه السلام است - حكایت نماید:

در منزل آن حضرت بودم ، كه شخصى به نام سهل بن حسن خراسانى وارد شد و سلام كرد و پس از آن كه نشست ، با حالت اعتراض به حضرت اظهار داشت :

یاابن رسول اللّه ! شما بیش از حدّ عطوفت و مهربانى دارید، شما اهل بیت امامت و ولایت هستید، چه چیز مانع شده است كه قیام نمى كنید و حقّ خود را از غاصبین و ظالمین باز پس نمى گیرید، با این كه بیش از یك صد هزار شمشیر زن آماده جهاد و فداكارى در ركاب شما هستند؟!

امام صادق علیه السلام فرمود: آرام باش ، خدا حقّ تو را نگه دارد و سپس به یكى از پیش خدمتان خود فرمود: تنور را آتش كن .

همین كه آتش تنور روشن شد و شعله هاى آتش زبانه كشید، امام علیه السلام به آن شخص خراسانى خطاب نمود: برخیز و برو داخل تنور آتش ‍ بنشین .

سهل خراسانى گفت : اى سرور و مولایم ! مرا در آتش ، عذاب مگردان ، و مرا مورد عفو و بخشش خویش قرار بده ، خداوند شما را مورد رحمت واسعه خویش قرار دهد.

در همین لحظات شخص دیگرى به نام هارون مكّى - در حالى كه كفش هاى خود را به دست گرفته بود - وارد شد و سلام كرد.

حضرت امام صادق سلام اللّه علیه ، پس از جواب سلام ، به او فرمود: اى هارون ! كفش هایت را زمین بگذار و حركت كن برو درون تنور آتش و بنشین .

هارون مكّى كفش هاى خود را بر زمین نهاد و بدون چون و چرا و بهانه اى ، داخل تنور رفت و در میان شعله هاى آتش نشست .

آن گاه امام علیه السلام با سهل خراسانى مشغول مذاكره و صحبت شد و پیرامون وضعیّت فرهنگى ، اقتصادى ، اجتماعى و دیگر جوانب شهر و مردم خراسان مطالبى را مطرح نمود مثل آن كه مدّت ها در خراسان بوده و تازه از آن جا آمده است .

پس از گذشت ساعتى ، حضرت فرمود: اى سهل ! بلند شو، برو ببین در تنور چه خبر است .

همین كه سهل كنار تنور آمد، دید هارون مكّى چهار زانو روى آتش ها نشسته است ، پس از آن امام علیه السلام به هارون اشاره نمود و فرمود: بلند شو بیا؛ و هارون هم از تنور بیرون آمد.

بعد از آن ، حضرت خطاب به سهل خراسانى كرد و اظهار داشت : در خراسان شما چند نفر مخلص مانند این شخص - هارون كه مطیع ما مى باشد - پیدا مى شود؟

سهل پاسخ داد: هیچ ، نه به خدا سوگند! حتّى یك نفر هم این چنین وجود ندارد.

امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: اى سهل ! ما خود مى دانیم كه در چه زمانى خروج و قیام نمائیم ؛ و آن زمان موقعى خواهد بود، كه حدّاقلّ پنج نفر هم دست ، مطیع و مخلص ما یافت شوند، در ضمن بدان كه ما خود آگاه به تمام آن مسائل بوده و هستیم .

امام صادق علیهالسلام : به وسیله اعمالتان مایهی زینت ما باشید، نه مایه عیب ما .

شهادت ششمین شمع روشنگر و وصی پیغمبر، تسلیت و تعزیت باد.




نوع مطلب :
برچسب ها :

بعد از اتمام یکی از مراحل عملیات بیت المقدس معمولا آخر شب ها با اسماعیل می نشستیم و در مورد وضعیت گردان صحبت میکردیم گاهی هم اطراف چادر قدم زنان به نیروها سرکشی می کردیم یک شب که داشتیم قدم میزدیم یکی از بچه ها که حدود هفده یا هجده سال سن داشت و سر و صورتش پر از ترکش بود آمد طرف ما و گفت: برادر مرادی! مطلبی هست که می خوام به شما بگویم

گفتم بفرمایید!

ایشان گفت : من در خواب دیدم که عملیات شده و ما در عملیات پیروز شدیم . هنگام شروع عملیات گردان ما خط شکن بود و من امام زمان (عج) را دیدم که با لباس و اسب سفید در کنار گردان حرکت می کرد و شما در سمت راست اسب و برادر قهرمانی در سمت چپ است در حال حرکت بودید. گردان را امام زمان(عج) هدایت می کرد و شما هم در رکاب او بودید.

خلاصه آن بنده خدا ادامه داد و گفت : این طور که به من الهام شده ، عملیات ما ده روز جلوتر خواهد افتاد.

و گفت : من تاریخ عملیات را نمی دانم ، ولی هر تاریخی بود ده روز جلوتر افتاده است!

من به ان بنده خدا گفتم : این حرف را پیش خودت نگاه دار و حق نداری آن را به بچه ها بگویی!

دوسه روزی از این قضیه گذشته بود که یک جلسه اضطراری برای مسئولان گذاشته و ما برای شرکت در جلسه به دارخوین رفتیم. در آن جلسه حاج احمد صحبت کرد و از عدم آمادگی واحدها گفت و اظهار داشت : طبق برنامه قرار بود نوزدهم ماه عملیات انجام شود اما نمی دانم به چه دلیل آن را به نهم موکول کرده اند. به همین دلیل باید خیلی سریع خودمان را برای عملیات کنیم. البته ما امکاناتمان را برای ده روز بعد آماده کرده بودیم ولی با توجه به این تغییر زمان کار ما مشکل شده است.

ما کمی اعتراض کردیم اما حاج احمد متوسلیان گفت : این حرف و این تغییر زمان عملیات ، تصمیم گیری شخصی نبوده است که ما اعتراض کنیم. این دستوری است که امام صادر فرموده اند و حتما یک حکمتی در آن است.

من زیر چشمی به اسماعیل قهرمانی که کنارم نشسته بود نگاه کردم. دیدم از گوشه چشم هایش اشک جاری شده است و با حالت خاصی به صحبت های حاج احمد گوش می کند. شاید بچه هایی که در آن جلسه بودند دلیل اشک ریختن من و اسماعیل را نمی دانستند ولی ما یکباره دلهایمان پرواز کرد و رفت به شبی که آن بسیجی داشت خوابش را برایمان تعریف می کرد.

دیگر برای من و قهرمانی قصه مثل کتاب رمانی بود که از نتیجه آن اطلاع کافی داشتیم. به همین دلیل ، آرامش خاصی بر ما حاکم بود .البته قهرمانی به دلیل ارتباطات معنوی ای که داشت بیشتر از من احساساتی شده بود.

در فرصت کوتاه باقی مانده ، گردانها آماده شدند و ادامه عملیات بیت المقدس ، با هدف آزادسازی خرمشهر آغاز شد.

برداشت از کتاب : جکایت مردان مرد(زندگی نامه سرداران شهید سرافزار : رنجبران ، قهرمانی ، زمانی و تهرانی) نوشته گلعلی بابایی  صفحه ۷۵ و ۷۶

 منبع سایت صالحون



نوع مطلب :
برچسب ها :

ما ایرانی ها همه تام کروز رو می شناسیم ولی قهرمانان ایران رو نمی شناسیم این داستان فیلم نیست واقعی است.می خوام با قهرمان واقعی گمنام ایرانی آشنا بشید و اینکه چطور برای ایران جان داد. با جوان ترین استاد خلبان نیروی هوایی ارتش ایران سرلشکر خلبان، « علی اقبالی دوگاهه» و داستان عجیب شهادتش بیشتر آشنا شوید او اهل رودبار استان گیلان بود. وی در ۲۵ سالگی استاد خلبان جنگنده f-5 و در ۲۷ سالگی با درجه سرگردی جزو افسران ارشد نیروی هوایی ارتش ایران شد.

سرلشگر خلبان«عباس بابایی» و سرلشگر خلبان «مصطفی اردستانی» از شاگردان تحت آموزش ایشان بودند.

منبع وبلاگ آسمانیها

بقیه درادامه مطلب



نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 29 مرداد 1391

گفتاری از امام رضا (ع) در مورد فلسفه ی عید

همانا روز فطر، عید قرار داده شده تا برای مسلمانان روز اجتماعی باشد که در آن روز گرد هم آیند و [عشق و محبت خود] به خداوند را ابراز کنند و به خاطر منّتی که بر آنان نهاده است، او را ستایش کنند، پس روز عید و روز گردهم آیی و روز افطار، روز زکات، روز گرایش به یکدیگر و روز تضرّع به پیشگاه حق تعالی است، [و نیز روز فطر، روز عید قرار داده شده] به دلیل آنکه روز فطر اولین روز سال است که خوردن و آشامیدن در آن جایز شمرده شده است، چرا که نزد اهل حق اولین ماه سال، ماه رمضان است و خداوند دوست دارد در روز عید فطر، مسلمانان اجتماع کنند و با یکدیگر به ستایش و تقدیس او بپردازند...

عید سعید فطر بر عاشقان الله و یاران مهدی(عج) مبارک باد.



نوع مطلب :
برچسب ها :

خود حاجی می گوید: ماشین سالم سالم بود!! نو و جدید بود! مشکلی نداشت! اما تا به دوراهی رسیدیم شروع به ریپ زدن کرد! پیاده شدیم. به همراهانم گفتم احساس می کنم عزت در همین نزدیکی هاست. بدون هیچ مشکلی با اولین استارت ماشین دوباره روشن شد و ما به راه خود ادامه دادیم. ابتدای دوراهی بر روی تابلویی  نوشته شده بود " گردکوه"!! حس عجیبی داشتم احساس کردم عزت الله کنار تابلو ایستاده و  مرا صدا می زند: پدر کجای میری من اینجام؟

حاجی این را می گوید و صدایش لرزشی به خود می گیرد. او می گوید همه سر دوراهی گریه می کردند. به راه خود ادامه دادیم تا رسیدیم به مهریز یزد. اولین برنامه ما صرف صبحانه بود . حاجی تاکید می کند: با هر کسی ارتباط می گرفتیم در همان لحظه نخست بگونه ای رفتار می کرد که انگار مدتهاست مارا می شناسد! حاج حسین می گوید برای خرید به مغازه ای مراجعه کردیم . علت سفر را جویا شد و وقتی به او علت را تشریح کردیم با حالتی خاص مارا معرفی کرد به برادرش که مسئولیتی در مهریز داشت و ما را به بنیاد شهید مهریز معرفی کرد.

حال و هوای خاصی در جلسه حاکم شده است.  حاجی از انتظاری حرف می زند که من و دیگر مستمعین لحظه ای از آنرا لمس نکردیم. از داغ دوری فرزندی حرف می زند که امروز مثل او را پیدا کردن کار دشواریست. از عرت اللهی می گوید که شاید بیش از همه دل حاجی برای هم کلامی با او تنگ شده است. حاج حسین حرف می زند و من دوست دارم گریه کنم. دوست دارم برای غم انتظاری که حاج حسین برای پایان آن صبوری مثال زدنی از خودنشان داده است اشک بریزم. دوست  دارم برای حال خودم گریه کنم. حالی که از داشتن آن خجالت می کشم. فضای جلسه دیگر رنگ و بوی شهر نمی دهد. می شود بوی خاک های فکه را از آن استشمام کرد.

حاجی دیگر راحت تر از قبل گریه می کند .

وقتی به قسمت اصلی داستان می رسد با همان لبخند همراه با بغض می گوید: جستجو در مهریز آغاز شد. بنیاد شهید شهرستان پای کار آمد و برای پایان این راز به ما کمک می کند . حاجی سعی دارد تمام مراحل پایان این انتظار را شرح دهد. از لحظه هایی  حرف می زند که به سراغ چند شهید گمنام  می روند و در همان ورودی گلزار اعلام می دارد این مکان، مکان مورد نظر من نیست! اومی گوید کلا مهریز و اطرافش 6 شهید گمنام دارد. 3 شهید در یک محل و 3 شهید دیگر در مکانهای جداگانه آرام گرفته اند.

حاجی می گوید 5 شهید از 6 شهید را زیارت کردیم اما به هر محلی وارد می شدیم من بلافاصله اعلام می کردم این محل مورد نظر من نیست. با یقین کامل این حرف را می زدم بی آنکه وارد گلزار بشویم. حالا تنها یک مکان دیگر باقی مانده بود. یکی از مسئولین اعلام کرد یک شهید دیگر باقی مانده . آدرسش را که پرسیدم در پاسخ گفت: گردکوه! تکانی خوردم . همراهانم هم به همین شکل. گفتم اتفاقا ما با آنجا کار داریم. گردکوه همان جایی بود که ماشین خراب شد. همان تابلویی که مرا صدا زد. با شوق خاصی به سمت گردکوه حرکت کردیم. رسیدیم به دوراهی مورد نظر . حاجی اینجاهای قصه را با حالی دیگرتعریف می کرد. و ما همه منتظر سرانجام داستان. من که بارها این موضوع را از زبان حاجی تعریف کرده ام و خودم هم برای تعدادی از دوستان عین داستان را عنوان کرده ام باز هم دوست دارم بشنوم. آخر شنیدن این قصه از لسان خود حاجی شیرینی دیگری دارد. خلاصه از دوراهی به سمت گردکوه به را افتادند. حاج حسین می گوید؛ همین که به دیوار و درب ورودی مزار شهدای گردکوه رسیدیم اشک از چشمانم جاری شد. همان جایی بود که با سید آمده بودیم. نشستم و همراهانم از من علتش را پرسیدند با گریه گفتم همین جاست. عزت من در این مکان آرام گرفته است. همه گریه می کردند.  مادر شهید که سالها چشم انتظار پسر ارشدش بود حالا در دو قدمی مزار او ایستاده است. همسر شهید که سالها بدون عزت دو فرزندش را سرپرستی کرده بود پس از 21 سال نمی داند به عزتش چه بگوید. خواهر شهید هم .... همه هیجان زده شده اند و حاج حسین که حال اوبا همه فرق دارد گریه کنان وارد گلزار می شود. شروع می کند به سلام دادن. یادش می آید که شهید سید حسین حسینی به اوگفته بود در این مکان 12 شهید آرمیده اند که یکیشان عزت الله. حاجی می گوید با سید از درب مقابل وارد شدیم. درست همانجایی که زیارت نامه خوانده بود می ایستد و باز به شهدا سلام می دهد اما اینبار سلامش را کامل می خواند! 

وارد بر مکان مسقفی می شوند که شهدا در زیر آن قرار دارند. یکی یکی شهدا را می شمارد. 1 ، 2 ، 3  و... 12 . نفر 12 کسی نیست جز شهیدی که بر روی سنگ قبرش نوشته شده است : " شهید گمنام". حالا دیگر او گمنام نیست. حاج حسین گریه کنان با فرزندش حرف می زند. از سالهای دوری و انتظار می گوید. همسر و خواهر شهید سر بر سنگ قبر شهید می گذارند و مادر حرفهای مادرانه می زند. حرف هایی که دوست داشت در اولین دیدارش پس از 21 سال به عزت الله بگوید .

همه دانشجویان حاضر در جلسه گریه می کنند . حال عجیبی دارند این جماعت دانشجو...

پایان



نوع مطلب :
برچسب ها :

وقتی که سلطان مراد که از سلاطین ال عثمانست خواست به زیارت نجف اشرف قبر علی (ع) مشرف شود، در سر چهار فرسخی چشمش به گنبد شریف افتاد از اسب پیاده شد، امراء دولت هم از اسب پیاده شدند، علت را از او پرسیدند، گفت: چون چشمم به گنبد حضرت افتاد،  اعضایم به لرزه افتاد، به طوری که قدرت سواری نداشتم لذا پیاده شدم و احترام کردم. گفت: راه دور است خوب است تفال به قران بزنید، او هم تفال به قران زد و این ایه امد "فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی: کفشهایت را در بیاور چون در وادی مقدس طوی هستی" (ط 12) پس با پای پیاده و بدون کفش به طرف حرم امیرالمومنین رفت، چشمش به موضع دو انگشت مبارک افتاد، از قصه اش سوال کرد ، گفتند این حکایت مربوط به مره بن قیس است، یکی گفت : این از جعلیات شیعه هاست و اصلی ندارد ، سلطان مراد گفت: از حضرت می خواهم تا صدق و کذب ان را متوجه شوم. فردا حضرت حقیقت قضیه را بر او منکشف کرد، سلصان مراد دستور داد زبان ان مرد دشمن را بریدند.

امّا قصه مره بن قیس چنین است که او مرد کافری بود و مال و خدم و گوسفند زیاد داشت ، یکروز صحبت اباء و اجدادش شد ، گفتند:  تمام انها را امیرالمومنین به قتل رسانده است

پرسید قبر امیرالمومنین کجاست؟ گفتند: نجف اشرف و با دو هزار سوار و دو هزار پیاده به سمت نجف اشرف امد، بهد از شش روز که با اهل نجف در بیرون شهر جنگ کرد ، بالاخره داخل شهر شدند و یکسره رفت میان روضه مقدسه و گفت: یا علی تو پدران و اجداد مرا کشتی ، پس من هم قبرت را نبش می کنم ، همین که  به اینجا رسید دو انگشت مثل ذوالفقار از میان ضریح مطهر بیرون شد و به کمر ان ملعون زد و او را دو نیم کرد و ان دو نیم همان ساعت مثل دوسنگ  سیاه شد.

اهل نجف بردند پشت شهر نجف انداختند و اهانت زیادی مردم به جسد سیاه او می کردند و حتی حیوانات بر او بول می کردند.

 شهادت سمبل کرامت و عدالت و شجاعت، حضرت علی (ع) برهمه شیعیان آن حضرت تسلیت می گویم.

 



نوع مطلب :
برچسب ها :


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

پایگاه خبری تحلیلی گلستان ما

.